تبليغاتX
♪ ☼ روياي بي ستاره ☼ ♫


♪ ☼ روياي بي ستاره ☼ ♫

♠♣♥لحظه اي با من باش♠♣♥

بگو رهایم کنند


من دستان کثیفی دارم. و با تشکر از لطف شما و حس همدردیتان که بر من پوشیده نیست به هیچ وجه، علاقه ای به شستن شان ندارم!

ریه هایم هم بیشتر از چند سال دیگر جواب نخواهند داد.
سبک راه رفتنم هم به درد راه کج می خورد که البته از نظر شما کج است و من هم به آن احترام می گذارم.
فکرم پر از صورت مسئله هایی است که همیشه پاک می شوند!
دهانم پر از کلماتی است که همیشه پنهان شده اند.
گوشهایم پر از حقایق سیاه و تلخ است ، نه شعارهای سفید و شیرین.
دستهایم ، پر است از لمس نا محرم که البته برای شما نا محرم است و برای ما محرم! کاملا!
دوست دارم لباسهای گشاد و راحت بپوشم، تاس بریزم و قمار کنم! که همانطور که میدانید در بهشت ممنوع است!
من یک کلبه کوچک و گرم در جهنم را که از اعتقاداتم بنا شده است به یک کاخ پر زرق و برق که در بهشت شما از صلوات ساخته شده باشد ترجیح می دهم!
آخر بهشت که زورکی نیست.
از آن گذشته من در بهشت کسی را نمی شناسم.
تمام دوستانم در جهنم خواهند بود.
و من شلوغی جهنم را به تنهایی در بهشت ترجیح می دهم.
شیر و عسل هم دوست ندارم، مخصوصا وقتی در جوب باشد!
البته نمی دانم جوبهای بهشت هم مثل جوبهای اطراف خیابان ما موش دارد یا نه؟! اما به هرحال نهایت تصور من این است!
حوری ها هم خسته کننده هستند.
یعنی چیز تازه ای نیستند. روی زمین هم هست اگر دکمه بسته شده روی گردنتان بگذارد که سرتان را بالا بگیرید و ببینید!
اصلا ممکن است بهشت من جهنم شما باشد و جهنم شما بهشت من!
ببینم بهشت شما بند 209 هم دارد؟
آخر هنوز بوی گند موکتهایی که روی آنها می خوابیدم در دماغم غوغا می کند!آیا آنجا هم من را به خاطر اعتراضاتم مسخره میکنند؟
راستی یادتان باشد از آن گازهای مخصوص بیاورید چون شنیده ام که در بهشت مردم اشک نمی ریزند! شاید لازم شود!
می بینی؟ حتی حرفهایم شما را ناراحت و عصبی می کند.
شما که دوست ندارید در بهشت هم با من در جنگ باشید؟ ها؟
نوشته شده در 1 May 2012ساعت 9:20 AM توسط مهرناز| |

کجا رفتی؟

کجا ماندی؟

ای عشق تورامن گم کرده ام امروز

واکنون تمام لحظه های من اسیر سکوتی سردوسنگینند

واکنون چشمانم که تادیروز به عشقت میدرخشیدند نمیدانی چه غمگینند

نمیدانی که چشمانت چراغ روشن شب های من بودند؟

نمیدانی شانه هایت تکیه گاه بی پناهی های من بودند؟

نمیدانی که لبخندت شکوه آبشاربهاران من بودند؟

نمیدانم چه خواهد شد پر از دلشوره ام امروز چه دلتنگم چه بیتابم چه دلگیرم

من امروز توراگم کرده ام ای عشق کجا رفتی؟ کجا ماندی؟

که من بی تودر هر لحظه هزاران بار میمیرم


نوشته شده در 9 Apr 2012ساعت 1:53 PM توسط مهرناز| |

       از بيم و اميد عشق رنجورم

        آرامش جاودانه مي خواهم

        بر حسرت دل دگر نيفزايم

        آسايش بي كرانه مي خواهم

         

        پا بر سر دل نهاده مي گويم

        بگذشتن از آن ستيزه جو خوشتر

        يك بوسه ز جام زهر بگرفتن

        از بوسه آتشين او خوشتر

         

        پنداشت اگر شبي بسر مستي

        در بستر عشق او سحر كردم

        شب هاي دگر كه رفته از عمرم

        در دامن ديگران بسر كردم

         

        ديگر نكنم ز روي ناداني

        قرباني عشق او غرورم را

        شايد كه چو بگذرم از او يابم

        آن گمشده شادي و سرورم را

         

        آنكس كه مرا نشاط و مستي داد

        آنكس كه مرا اميد و شادي بود

        هر جا كه نشست بي تأمل گفت

        او يك زن ساده لوح عادي بود

         

        مي سوزم از اين دوروئي و نيرنگ

        يكرنگي كودكانه مي خواهم

        اي مرگ از آن لبان خاموشت

        يك بوسه جاودانه مي خواهم

         

        رو, پيش زني ببر غرورت را

        كاو عشق ترا بهيچ نشمارد

        آن پيكر داغ و دردمندت را

        با مهر بروي سينه نفشارد

         

        عشقي كه ترا نثار ره كردم

        در سينه ديگري نخواهي يافت

        زان بوسه كه بر لبانت افشاندم

        سوزنده تر آذري نخواهي يافت

         

        در جستجوي تو و نگاه تو

        ديگر ندود نگاه بي تابم

        انديشه آن دو چشم رؤيائي

        هرگز نبرد ز ديدگان خوابم

         

        ديگر بهواي لحظه ئي ديدار

        دنبال تو در بدر نمي گردم

        دنبال تو اي اميد بي حاصل

        ديوانه و بي خبر نمي گردم

         

        در ظلمت آن اتاقك خاموش

        بيچاره و منتظر نمي مانم

        هر لحظه نظر به در نمي دوزم

        وان آه نهان بلب نمي رانم

         

        اي زن كه دلي پر از صفا داري

        از مرد وفا مجو, مجو, هرگز

        او معني عشق را نمي داند

        راز دل خود باو مگو هرگز


فروغ فرخزاد

نوشته شده در 9 Apr 2012ساعت 12:56 PM توسط مهرناز|

بعد دو سال دوباره به وبلاگ بهار جون سر میزنم که یه زمانی با هم می نوشتیمش

یه وقت هایی که حالم بد بود...

الان حالم خیلی بدتره...


نیازی نیست وجود نا آرامم را آرامش بخشی

دستت را در دستم بگذاری

نگاهت را درچشمان غمگینم بدوزی

صدای نامنظم تپیدن قلبم رابشنوی

بغض را از صدایم بگیری و عاشقانه در گوشم زمزمه کنی که دوستم داری

به هیچ کدام نیازی نیست

فقط به من اطمینان بده که در قلبت به مساحت تنها یک یاد جا دارم

همین برایم کافی است

نوشته شده در 4 Apr 2012ساعت 11:21 AM توسط مهرناز| |

هووورررررررررررراااااااااااااااااااااااااا

دروووووووود بر اصغر فرهادی

من میدوووووووونستمممممممممم

هر جا رفت گل کاشت

همه جوایزش یه طرف

جایزه اسکار!!!!!!!!! یه طرف!!

از ته دل تبریک میگم به کارگردانی خوب و عالی آقای اصغرفرهادی و بازیگران توانمندش مخصوصن لیلاحاتمی

خیلییییییییییییییییییییی خوشحال شدم!!!!

کوری چشم همه ی حسودا

خدایااااا شکرت

 

نوشته شده در 27 Feb 2012ساعت 11:14 AM توسط بهار | |

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در 27 Feb 2012ساعت 11:9 AM توسط بهار | |

 

روز تولدم كه نزدیک میشود

دلم تنگ مي شود ...

براي آن همه سختي ...

براي آن همه آرزوهاي محال ...

براي آن همه سكوت ...

براي همه آدماي خوب و بد زندگيم ...

 

شب مي شود .... چه غريب ...

 

 

 

 

شب تولد من ....

نوشته شده در 27 Feb 2012ساعت 11:2 AM توسط بهار | |

           

 

این هوا دونفره است
اما من
زیر این نم باران
یک نفرم
.

.

 

 

 

نوشته شده در 27 Feb 2012ساعت 10:52 AM توسط بهار | |

دنیا کوچک تَر از آن است ...

که گم شُده ای را در آن یافته باشی  ....

هیچ کس این جا گم نِمی شود !

آدَمَک ها به هَمان خونسَری که آمده اند

چَمِدانِشان را می بَندَند و

ناپدید می شَوند

یکی در مِه !

یکی در غُبار !

یکی در باران !

یکی در باد !

و بی رَحم تَرینشان دَر بَرف !

آنچه بر جا می ماند ...

 ردِ پایی است

و خاطره ای که هَر ازگاه

پَس می زند مثل نَسیم  ، پَرده ی اُتاقَت را !!

 

نوشته شده در 27 Feb 2012ساعت 10:45 AM توسط بهار | |

نیمه ی گـُمشـــده ام نيستي 

كه با نيمـــه ي ديگـــــر

به جُستجويت برخيزم

تو ...

تمام گـُمشده ي منــي

تمام گـُمشده ي من ... !!!

نوشته شده در 27 Feb 2012ساعت 10:40 AM توسط بهار | |

ومن زن شدم ,تحملی پایدار...یک دنیا ...از سیبی ...گفت که من چیدم...ولی هیچکس نگفت...نشان عشق... سیب سرخی شد... که من به آدم دادم...
نوشته شده در 19 Jan 2012ساعت 10:26 PM توسط بهار |

نوشته شده در 1 Dec 2011ساعت 1:33 PM توسط بهار |

 

 

باران باریدن گرفته است

ومن در زیر قطرات الماس گونش

راه میپیمایم

نگاه تب الودم

به دوردستها خیره مانده است

لیکن طنین ناله های ابرهای سیاه

درگوشهایم زنگ میزند

اشک غم زچشمانم جاریست

چرا که دیو سیاه تنهایی بر قلب سردم

چنگ انداخته است

اندوه خفته در گلویم را

هیچ ناله خونینی نابود نمیکند

دیگر یاد شراب بوسه های عزیزم

مرا در دوری غم افزایش یاری نمیکند

این خاموشی سرد وجودم

بی صدای بهشتی اش گرم نمیگردد

باران باریدن گرفتن است

ومن در زیر قطرات الماس گونش

راه میپیمایم

انتظار انتظار انتظار

باز این انتظار وحشتبار را

تحمل باید کرد

باز روح سوزانم باید

در عطش جاودان شعله های نگاهش

خاکستر شود

ای مسافر خاک آلود بیا

بیا که شرار نفسهای آتشینت

لب های سرد و مرده ام را

حیاتی دوباره بخشد...

 

نوشته شده در 30 Nov 2011ساعت 1:27 PM توسط بهار | |

 

و اینک در پوچترین ساعات زمین حادثه ای رخ میدهد

حادثه ای به آرامی سقوط یک برگ پاییز

و آن حادثه در نگاهی میشکند

نگاهی مبهم.و رو به سوی ابد

آن نگاه نیز در قلبی صاعقه میزند

قلبی که میلرزد

قلبی که می ایستد برای لحظه ای

لحظه ای و پس از آن شروع یک فصلی مبهم

فصلی به غمگینی پاییز ، فصل جدید عشق...

و اینک عشقی که در بطنی آرام آرام رسوخ  میکند

بایک دنیا تردید

با یک دنیا بازی

طوریکه تمامی برگهای زمان را خواهد باخت

چه فریبا...

ذهنی را آکنده از ساحلی مشوش میکند

آرام و عمیق ،  با غوغایی در درون

غوغاییکه با  هارمونی عجیبی با قلب ناآرامش ماٌنوس گشته

و اینک من ، در پوچترین حادثه ی زمین محو میشوم

 

 

 بهار

نوشته شده در 23 Sep 2011ساعت 12:15 PM توسط بهار | |

نوشته شده در 19 Sep 2011ساعت 12:28 PM توسط بهار |

عجب صبری خدا دارد...


more
نوشته شده در 13 Jul 2011ساعت 6:10 PM توسط مهرناز| |

نوشته شده در 21 May 2011ساعت 10:23 AM توسط بهار |

 

 

آوازی برای پرواز پروازی برای وصال

و اینک من که از روی تو محروم مانده ام

دوش به دوش تاریکی اشکهایم را هدیه این شبهای ناتمام میکنم

نوای سکوت شب با رقص ناب ستاره هایش

در این میهمانی بیکران بالهایم را برای لمس تمامی آسمان میگشایند

از تو و خیالت میگذرم و از تمامی غمهایم

شکوهمندی این میزبان نفس را در سینه ها حبس میکند

و من امشب با آسمان همبستر شده ام

لحظه ای که همه ی شادیها و غمهایم را با هم دارم

و از تناقض احساسم گوشه ی چشمانم تر میشوند و لبانم به خنده باز میشود

لحظه ای و پس از آن هیچ

از آن بالا زخمهای کهنه ی شهرم را مینگرم

با تمامی نا عدالتیهایش و انفاس خسته اش

سینه ام از درد لبریز میشود

و بالهایم دیگر سقوط را در من تداعی میکنند

ایکاش میشد همیشه در رویا ماندگار ماند

و حقایق دروغین را به صراحت نقض کرد...

 

 

بهار 

نوشته شده در 8 May 2011ساعت 5:41 PM توسط بهار | |

 

 

 

برفا نم نم روی گورا

                        سرما توی استخونا

روزام تقویم خط خورده

                       شبهام در سوگت پژمرده

دنیا جفت دستات پوچه

                       بن بست آغاز هر کوچه

یادت بوی ناب خونه

                  جای قابهات روی گونه

رفتن پر سوز و افسوسه

                 موندن اینجا یه کابوسه

خواب پرواز روی ابرا

                دود جنگ و مردم غوغا

سرباز دستات زیر سنگه

                 مرگت پیغام هر جنگه

دنیا جفت دستات پوچه

                        بن بست آغاز هر کوچه

 

نوشته شده در 17 Jan 2011ساعت 12:38 PM توسط بهار | |

 

موسیقی ات

صدای زنجره در شب

صدای حادثه  در صبح خیس بارانیست

صدای غربت را

تو خوب میشناختی

غروب دلگیریست...

دختر بافنده

پشت شیشه های شکسته

ترانه میخواند

چه غربت غریب و غم انگیزیست

کنار جوی نشستن

وعمر را دیدن

گذشت و تو نیز مینگری

کتل همیشه پر از خاک است

صدای گله ی بی چوپان

گدار گود

موجهای غلتنده

شراب گس!

بیا ترانه ای بخوانیم:

"مراد دل ز تماشای باغ عالم چیست؟"

به باغ میروم

که شاخه ی شکسته ی تاکی خشک

ترانه ی شکفتن و بالیدن میخواند

موسیقی ات

صدای زنجره در شب

صدای حادثه  در صبح خیس بارانیست...

 

 

نوشته شده در 28 Dec 2010ساعت 12:54 PM توسط بهار | |


Design By : Night Skin

تصاویر زیباسازی نایت اسکین
تصاویر زیباسازی نایت اسکین